خودم میدونم که بنده خوبت نیستم اما نمیدونم چرا اینجور باید روزگار ما باشه و اینجور امتحان بشیم. بعد رفتن مامان، زندگیمون کلاً بهم ریخته. تا وقتی که بودش، همه ی ما رو محکم توی آغوش خودش نگه داشت تا کمتر اتفاقات تلخ این روزها رو تجربه کنیم. از خودش، وجودش، روحش گذشت تا ما رو مراقبت کنه. الان که رفته، هر روز دارم میبینم اون سختی ها رو. خدایا این امتحان در حد توان و اندازه ما نیست. خودت کمک کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 6:41 AM توسط بنده خدا
|
در بازی روزگار یاد میگیری اعتماد به حرفهایِ قشنگِ بدون پشتوانه، مثل آویختن به طناب پوسیده است.یاد میگیری نزدیکترین ها به تو، گاه می توانند دورترین ها باشند.یاد میگیری اونقدر از خودت برای روز مبادا پس انداز داشته باشی که روزی بتوانی تمام خودت را بغل کنی و بروی و در جایی که شنیده و فهمیده نمی شوی نمانی. یاد میگیری دیوار خوب است، سایه درخت مطلوب است اما تکیه گاهِ ابدی نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 7:56 PM توسط بنده خدا
|